عمیقا... - تاریخ: 1396/5/23 ساعت: 0:36
از پس ذهنی خاموش،عصب هایی خفته و مغزی مشوش قلبم را حس میکنم که فریاد میکند...میخواهد از آغوش سینه ام بیرون آید و فریادش را به گوشش برساند.نوشته هایم همان فریاد هاست.بناراین هیچ ادعایی ندارم و نسبت به همه اهل قلم هایی که منت سر بنده میگذارند و این مطالب را میخوانند خضوع و خشوع دارم.با احترام...
حال و هوای نامعلوم - تاریخ: 1396/5/23 ساعت: 0:36
از پس ذهنی خاموش،عصب هایی خفته و مغزی مشوش قلبم را حس میکنم که فریاد میکند...میخواهد از آغوش سینه ام بیرون آید و فریادش را به گوشش برساند.نوشته هایم همان فریاد هاست.بناراین هیچ ادعایی ندارم و نسبت به همه اهل قلم هایی که منت سر بنده میگذارند و این مطالب را میخوانند خضوع و خشوع دارم.با احترام...
حال امروزم - تاریخ: 1396/5/23 ساعت: 0:36
سلام. بعضی وقتا دلت میخواد کلی حرف بزنی...کلی درد دل کنی...ولی نمیشه. خب اصولا همینه! گاهی دور و بری هات واقعا حالشون خوب نیست و هر چه سعی میکنی بهشون نزدیک بشی نمیشه. چه برسه به اینکه بخوای درد دل کنی. +گفتن نداره ولی یک عمل در پیش دارم. اگه خوب پیش بره امروز عمل خواهم شد. یه کم استرس دارم یه کم تر
کشنده تدریجی! - تاریخ: 1396/5/17 ساعت: 5:06
از پس ذهنی خاموش،عصب هایی خفته و مغزی مشوش قلبم را حس میکنم که فریاد میکند...میخواهد از آغوش سینه ام بیرون آید و فریادش را به گوشش برساند.نوشته هایم همان فریاد هاست.بناراین هیچ ادعایی ندارم و نسبت به همه اهل قلم هایی که منت سر بنده میگذارند و این مطالب را میخوانند خضوع و خشوع دارم.با احترام...
خاطره سفر - تاریخ: 1396/5/17 ساعت: 5:06
سلام. این سفر تقریبا بهم خیلی خوش گذشت. به غیر از اینکه برادرم اذیت میکرد بقیه قسنت ها خوب بود.از خونه رفتیم قم و تهران و شمال. منظورم از شمال مازندرانه و جاده فیروزکوه واقعا دل نشین بود. در دامنه کوه ها درخت بود و درخت. تا چشم کار میکرد سرسبزی بود. خلاصه دریا و خوبی های خودش و اینکه خیلی الکی الکی
یه جریان تازه - تاریخ: 1396/5/17 ساعت: 5:06
نشسته بودم پیش مادربزرگم. خیره شده بودم به دیوار. اومد کنار گوشم گفت: آره؟ منم سرم رو تکون دادم و اشک توی چشمام جمع شد... رفت سراغ گنجه اش. بقچه هاشو باز کرد و این روسری رو آورد بیرون...همون چیزی که من دوست دارم... گفت منتظر بودم هر وقت موعدش رسید بهت بدم تا نگه داری براش... من دوستش دارم...مال توعه...
عجیبه - تاریخ: 1396/5/17 ساعت: 5:06
از پس ذهنی خاموش،عصب هایی خفته و مغزی مشوش قلبم را حس میکنم که فریاد میکند...میخواهد از آغوش سینه ام بیرون آید و فریادش را به گوشش برساند.نوشته هایم همان فریاد هاست.بناراین هیچ ادعایی ندارم و نسبت به همه اهل قلم هایی که منت سر بنده میگذارند و این مطالب را میخوانند خضوع و خشوع دارم.با احترام...
کلمات - تاریخ: 1396/5/17 ساعت: 5:06
از پس ذهنی خاموش،عصب هایی خفته و مغزی مشوش قلبم را حس میکنم که فریاد میکند...میخواهد از آغوش سینه ام بیرون آید و فریادش را به گوشش برساند.نوشته هایم همان فریاد هاست.بناراین هیچ ادعایی ندارم و نسبت به همه اهل قلم هایی که منت سر بنده میگذارند و این مطالب را میخوانند خضوع و خشوع دارم.با احترام...
شیرین من... - تاریخ: 1396/5/17 ساعت: 5:06
از پس ذهنی خاموش،عصب هایی خفته و مغزی مشوش قلبم را حس میکنم که فریاد میکند...میخواهد از آغوش سینه ام بیرون آید و فریادش را به گوشش برساند.نوشته هایم همان فریاد هاست.بناراین هیچ ادعایی ندارم و نسبت به همه اهل قلم هایی که منت سر بنده میگذارند و این مطالب را میخوانند خضوع و خشوع دارم.با احترام...
احمق ها - تاریخ: 1396/5/17 ساعت: 5:06
از پس ذهنی خاموش،عصب هایی خفته و مغزی مشوش قلبم را حس میکنم که فریاد میکند...میخواهد از آغوش سینه ام بیرون آید و فریادش را به گوشش برساند.نوشته هایم همان فریاد هاست.بناراین هیچ ادعایی ندارم و نسبت به همه اهل قلم هایی که منت سر بنده میگذارند و این مطالب را میخوانند خضوع و خشوع دارم.با احترام...
فرجام... - تاریخ: 1396/5/17 ساعت: 5:06
از پس ذهنی خاموش،عصب هایی خفته و مغزی مشوش قلبم را حس میکنم که فریاد میکند...میخواهد از آغوش سینه ام بیرون آید و فریادش را به گوشش برساند.نوشته هایم همان فریاد هاست.بناراین هیچ ادعایی ندارم و نسبت به همه اهل قلم هایی که منت سر بنده میگذارند و این مطالب را میخوانند خضوع و خشوع دارم.با احترام...
آن منی...کجا روی؟ - تاریخ: 1396/5/17 ساعت: 5:06
از پس ذهنی خاموش،عصب هایی خفته و مغزی مشوش قلبم را حس میکنم که فریاد میکند...میخواهد از آغوش سینه ام بیرون آید و فریادش را به گوشش برساند.نوشته هایم همان فریاد هاست.بناراین هیچ ادعایی ندارم و نسبت به همه اهل قلم هایی که منت سر بنده میگذارند و این مطالب را میخوانند خضوع و خشوع دارم.با احترام...
آرزو... - تاریخ: 1396/5/17 ساعت: 5:06
از پس ذهنی خاموش،عصب هایی خفته و مغزی مشوش قلبم را حس میکنم که فریاد میکند...میخواهد از آغوش سینه ام بیرون آید و فریادش را به گوشش برساند.نوشته هایم همان فریاد هاست.بناراین هیچ ادعایی ندارم و نسبت به همه اهل قلم هایی که منت سر بنده میگذارند و این مطالب را میخوانند خضوع و خشوع دارم.با احترام...
فروختم... - تاریخ: 1396/4/29 ساعت: 11:42
چند روزی بود که مشغول جمع آوری وسایلم بودم. همه چیز را دسته بندی کردم و یکی یکی آنها را فروختم. از انگشتر و ساعت گرفته تا فرش زیرپایم. با پول آنها چند کتاب طغیانگر تهیه کرده ام و گوشه اتاق نشسته ام و به آنها خیره شده ام.بی تو اینهمه تجمل بی معنا بود. آری...زندگی ام به همین کرختی است! چقدر سمج، چقدر ...
فوت - تاریخ: 1396/4/29 ساعت: 11:42
از پس ذهنی خاموش،عصب هایی خفته و مغزی مشوش قلبم را حس میکنم که فریاد میکند...میخواهد از آغوش سینه ام بیرون آید و فریادش را به گوشش برساند.نوشته هایم همان فریاد هاست.بناراین هیچ ادعایی ندارم و نسبت به همه اهل قلم هایی که منت سر بنده میگذارند و این مطالب را میخوانند خضوع و خشوع دارم.با احترام...
حسرت - تاریخ: 1396/4/29 ساعت: 11:42
افرادی در زندگی هر کس وجود دارند که هیچ احساسی نسبت به وجود آنها نداریم . از این مفت اشخاص زیاد دور و بر هر کسی هستند. من با آنها حرف میزنم، سرم را به نشانه تایید تکان میدهم و جالب است که گاهی نظر میدهم. اما آنها احمق تر از آن هستند که بفهمند من در جایی دیگرم. این اجتماعات کاذب فریب بزرگی است! گاهی ...
تمام و کمال - تاریخ: 1396/4/25 ساعت: 10:55
هیچوقت به درد راضی نمیشدم. مرگ را به درد ترجیح میدادم. هیچوقت به جوهر راضی نمیشدم. اما وقتی نگاهم به برگه های دست نویس می افتاد لبخند ملیحی بر لبانم می نشست. هیچوقت به خوشه ای انگور راضی نمیشدم. تاکستان میخواستم... هیچوقت به خیال عطرآلودم بسنده نکردم! بیا ببویمت... بیا تا این مرده با دفترهایی آکنده ...
چقدر خشن - تاریخ: 1396/4/24 ساعت: 6:59
مرا در آغوش کشیده بودی. انگار با تمام وجودت تمام وجودم را میخواستی. به تو نگاه میکردم. البته توان این را نداشتم که بی پروا در تو بنگرم اما با بازیگوشی و از پس چشم بارها در تو نگریستم. دستم را به سوی موهایت بردم و آرام موهایت را نوازش کردم. از منحنی موهایت به شکنج طره هایت رسیدم و آنهارا مجعد ساختم و
نویسندگی - تاریخ: 1396/4/21 ساعت: 2:48
در یک همایش، سخنران سوال کرد که از خودکار چه استفاده هایی میکنیم. یکی گفت با آن سرم را میخارانم، دیگری با آن پوست میوه جات به دیگران شلیک میکرد و کسی هم آنرا وسیله تنبیه برای بچه ها میدانست. گویا با خودکار همه کاری میشود انجام داد جز نوشتن!و من در این اندیشه ام که برای نویسنده شدن نیاز به بازوهایی ق...
تناقض - تاریخ: 1396/4/21 ساعت: 2:48
حواس در تضادند. تناقضی سخت اما دل انگیز! چشم هایم صدایت را می شنوند، گوشهایم برایت می گریند، دست هایم بویت را استشمام میکنند...و قلبم، هوا میخواهد...میخواهد نفس بکشد! امروز صبح با صدای پیام بیدار شدم. طبق عادت مالوف با خود پنداشتم نغمه سحری ام برای بیدار کردنم به من پیام داده است. اما پس از اینکه پی