خاطره هفت سالگی - تاریخ: 1396/3/31 ساعت: 6:58
کودکی شیرین و پر از هیاهویی داشتم.هرگز راه نمیرفتم بلکه میدویدم.برای خود مفهوم های غلیظی از زندگی داشتم و مدام با بچه های هم سن و سالم بازی میکرم.جایی که بازی میکردیم قبرستان سوت و کوری بود که گویا رازهای عمیقی در وجب به وجب آن دفن شده بود.احساس تخلخل مغز پیدا میکردم همچنان که به نزدیکی آنجا میرفتم
چه با دلم کردم؟ - تاریخ: 1396/3/31 ساعت: 6:58
هرگز نشد بگویم.آنچه را که مدتها در سینه ام مدفون کرده ام را هرگز نتوانستم در قالب کلمات بیان کنم.حسی در این سینه مدفون است که ممکن است هر کسی را به خنده وادارد.ممکن است هر کسی را به اشتباه بیندازد.به راستی چه بلایی سر این تن آمده است؟به چه می اندیشد؟ وقتی برای او مینویسم تمام لغات را میبوسم و با نا
موبافته های قصه ها - تاریخ: 1396/3/31 ساعت: 6:58
سرم درد گرفته است.از اینهمه فکر و درگیری سرم درد گرفته است.نفس کشیدن برایم سخت شده است.انگار سینه ام سنگینی میکند.نمیتوانم نفس بکشم.دلم نمیخواهد نفس بکشم. کاش کمکم میکردی نفس بکشم.بیا و صورتت را به این گونه های کبود و نابود بچسبان و آنها را زنده کن.موهای بلندت را روی صورتم پخش کن.بگذار از زیبارویان
تخلیص سازی روانی - تاریخ: 1396/3/31 ساعت: 6:58
میخواهم بروم کافه هایی که سارتر آنجا میرفت! میخواهم بنشینم با فروید آنقدر سیگار برگ بکشم تا سرطان بگیرم و بمیرم! میخواهم بروم هم قدم نیچه در کوهستان های مشرف به خلیج ژن قدم بزنم و آتش بیفروزم! میخواهم همانند او به بالشتی تکیه دهم و با چشمانی پر از اعجاب به این دنیای بی مفهوم نگاه کنم. میخواهم همراه ...
عشق به زندگی! - تاریخ: 1396/3/31 ساعت: 6:58
میخواهم این تن را در گور بنهم و بهای آن را بستانم.میخوام تنی را که تسلیم کردم قیاس کنم که نزد خدا و بندگانش اهلیت چیست!میخواهم جشن و سرور برای تجزیه کنندگان به راه بیندازم و با موسیقی آنها برقصم و سرمستی کنم... اما شرمم میشود.از اینکه هیچوقت دستانت را نگرفتم از خویش خجالت میکشم.چقدر ملال آور است!از
هوای در نفسم... - تاریخ: 1396/3/31 ساعت: 6:58
گاهی به گذر رودخانه ها لبخند میزنم.برای پرنده های آسمان دست تکان میدهم و از آواز مرغان به رقص و شادی می پردازم.گاهی احساس سرخوشی عمیقی دارم.با خودم میگویم بگذار از همین دو روز زندگی لذت ببرم و از این چیزهای کوچک شاد باشم! اما مگر میشود؟ آه بانو!دلم نمیخواهد لبم جز به رویت بخندد.نمیخواهم برای کسی دس
فتنه - تاریخ: 1396/3/31 ساعت: 6:58
دلم چه میگیرد وقتی میگویی اگر کنارت بودم الان فلان کار را میکردم یا اگر الان نزدیکم بودی حالم را خوب میکردی.ببخش مرا.این روزها به خیالات بها نمیدهم.دیوانه هم نیستم.جامه خوابم بوی تو را میدهد.خیالات نیست.نکند آن گوشه دنیا وقتی خوابم مرا در آغوش میکشی؟نکند به تماشایم مینشینی؟من هرگز از تو فرار نمیکنم
یک سوال - تاریخ: 1396/3/31 ساعت: 6:58
سلام. لطفا هر کسی این مطلب رو میخونه جوابمو توی قسمت نظرات بده.به نظر تک تک عزیزان نیاز دارم.شاید با جواب دادن تکلیفتون با خودتون هم معلوم بشه... شما موقع دلتنگی چیکار میکنید وقتی دل تنگ یه فرد خاصی بشید؟اصلا دلتنگی یعنی چه؟چطور میشه توضیحش داد؟چطور میشه شناختش؟ ممنون میشم نظرهاتون رو بدونم...
دلتنگی از نظر خودم - تاریخ: 1396/3/31 ساعت: 6:58
آه صنمم... دل تنگی از دیدگاه من خیلی وسیع است.مثل کودکی که در شلوغی بازار،بستنی به دست فریاد میکشد و مادرش را میطلبد.نمیداند بستنی اش را بخورد یا زمین را.میخواهد از فرط جیغ و ناله بر گلویش چنگ بیندازد و خود را به هر طریقی که شده است آرام کند. یا میشود گفت دلتنگی حال و هوای زنبور عسلی است که از بقیه
سرم پر است از این حرف ها - تاریخ: 1396/3/31 ساعت: 6:58
نمیدانم چه بگویم.معرکه ای در دلم برپاست که از آن سر در نمی آورم.گستاخ ترین لغات در شقیقه هایم معلق میزنند اما توان و حیای بیان آنها را ندارم.افسوس میخورم... متنفرم...از تمام آدمها متنفرم.رهایم کنید.بگذارید به حال خود بمیرم.بگذارید تنها باشم.فقط وقتی مردم مرا دور کنید.در دریا افکنید یا آتش برافروزید....