نمیدونم چی عنوان کنم
-
تاریخ: 1396/4/21 ساعت: 2:48
از بس که حالم نامعلوم است این را مینویسم. کسی اینجا هست؟ صدای سکوتم را میشنود؟ کسی هست مرا یاری برساند؟ بغض بیقرارم کرده است...وجودم را در تنگنا نهاده و معلوم نیست زنده ام یا خیر... کسی اینجا هست؟ اگر کسی هست فقط بگه هست تا دلم گرم بشه. هیچی دیگه لازم نیست. فقط میخوام دلم گرم بشه. همین...
قلبم...
-
تاریخ: 1396/4/21 ساعت: 2:48
از پهنای دلم این آرزو میبارد که ای کاش میتوانستم این کلمات را سلسله نکنم و خاموش گوشه ای بنشینم و دم بر نیاورم. اما همینطور بر این حقیقت واقفم که اگر ننویسم می میرم. قلم شلخته و پلشت مرا ببخشید. قول میدهم اگر روزی بیاید واژه ها را غرق بوسه کنم... اما بعد قلبم همچو چراغ نیم سوخته ای است که مدام خاموش
نامه ای به عزیزتر از جانم
-
تاریخ: 1396/4/16 ساعت: 4:28
به این موضوع واقفم که هر نامه ای را نگارنده بنویسد روزی به مقصد میرسد. دیر یا زود فرد مورد نظر آنرا میخواند. درود بر تو ای بانوی آریایی راستش انقدر قدرتمند نیستم که پیامم را با باد و دریا به تو برسانم. خواستم قلم بسنبانم و نامه ای برایت بنویسم. داشتم به این فکر میکردم که چقدر دوستت دارم. ناگهان یاد
با خودم درد دل میکنم!
-
تاریخ: 1396/4/16 ساعت: 4:28
با خودم میگویم جوانی ام چه میشود؟ اینهمه آرزو چه میشود؟ او حتی قوت پاسخ دادن به نامه ات را هم نداشت... اما باز هم ندایی در دلم مرا بیدار میکند. ندایی که میگوید او دوستت دارد. تا به حال با خودم خیلی حرف زده ام. حرف های تکراری، فکرهای تکراری... با خودم میگویم خیلی راه مانده است تا مرد و مردانه بگویم د
دلم تنگ شد
-
تاریخ: 1396/4/13 ساعت: 17:07
از پس ذهنی خاموش،عصب هایی خفته و مغزی مشوش قلبم را حس میکنم که فریاد میکند...میخواهد از آغوش سینه ام بیرون آید و فریادش را به گوشش برساند.نوشته هایم همان فریاد هاست.بناراین هیچ ادعایی ندارم و نسبت به همه اهل قلم هایی که منت سر بنده میگذارند و این مطالب را میخوانند خضوع و خشوع دارم.با احترام...
نفس...
-
تاریخ: 1396/4/12 ساعت: 21:06
نیست مرا نفس ولی با تو پر از بهانه ام باز مرا بهانه کن باز نفس بکش،نفس... +از دوستان عزیزی که تمایل دارند و مطالب بنده حقیر را می پذیرن دعوت میکنم به کانال تلگرامی نوشته های بنده بپیوندید... Delaram_poem@
چرخ و فلک
-
تاریخ: 1396/4/12 ساعت: 21:06
چرخ و فلک را دوست دارم! فقط نمیدانم چرا زندگی را به این وسیله بازی تشبیه کرده اند... آیا زندگی چیزی فراتر از یک بازی مسخره است؟چیزی فراتر از یک گردش پوچ است؟ مهدی حیدری +در کانال تلگرامی ما عضو شوید Delaram_poem@
کثیف...
-
تاریخ: 1396/4/12 ساعت: 21:06
میخواهم بنویسم... من از آن دسته آدم هایی نیستم که بگویم خیلی بلا سرم آمد اما هیچکدام آنهارا ننوشتم...نه!من مینویسم.قول میدهم همه اینها را بنویسم. سرم درد گرفته است.حس میکنم زیر جمجمه ام جنین عصبانیت قد کشیده است و با مشت و لگد به جمجمه ام ضربه میزند. نمیدانم!خواستم احساس خوبی نسبت به دنیا داشته باشم...
دوستت دارم
-
تاریخ: 1396/4/12 ساعت: 21:06
راستش را بخواهی دوستت دارم. چه بگویی کنارم میمانی و مرا در نظر میگیری چه بروی و از من خداحافظی نکنی. راستش تو کمکم کردی نگاهم را به دنیا تغییر بدهم. کمکم کردی آدم خوبی باشم. عشق را به من آموختی... میخواستم کنارت باشم اما نشد. میخواستم بی ترس و لرز زیباترین کلمات را نثارت کنم اما نمیشد. دوستت دارم. ن
زندگی من
-
تاریخ: 1396/4/12 ساعت: 21:06
امروز روز سهمگینی بود. تا صبح بی قرار بودم و آرام نمیگرفتم. آفتاب را که دیدم کمی خوابیدم و وقتی بیدار شدم اتفاق عجیبی افتاد. هیچ چیز برایم مهم نبود. هیچ چیز مثل گذشته نبود. نه خانواده ام کنارم بودند و نه صدایی می آمد. حتی برایم مهم نبود چیزی بخورم... لباس پوشیدم و به راه افتادم. بی هدف سوار این اتوب
توصیه یکی از استادهایم
-
تاریخ: 1396/4/12 ساعت: 21:06
یکی از ارجمندترین استادهایم روزی به من گفت اگر میخواهی انواع مخدرات و مسکرات را مصرف کنی ایرادی ندارد...اما حواست باشد سوی عشق و معشوقه و یار و آغوش قدم ننهی... من آن حرف را به استهزا گرفتم و آنرا هذله ای بیش نپنداشتم. امروز به یاد آن سخن افتادم در حالیکه سرم را به شیشه اتوبوس تکیه داده بودم و موسیق...
می رفتی...
-
تاریخ: 1396/4/7 ساعت: 21:10
از پس ذهنی خاموش،عصب هایی خفته و مغزی مشوش قلبم را حس میکنم که فریاد میکند...میخواهد از آغوش سینه ام بیرون آید و فریادش را به گوشش برساند.نوشته هایم همان فریاد هاست.بناراین هیچ ادعایی ندارم و نسبت به همه اهل قلم هایی که منت سر بنده میگذارند و این مطالب را میخوانند خضوع و خشوع دارم.با احترام...
زندگیم...
-
تاریخ: 1396/4/7 ساعت: 21:10
زندگی مثل یک تکرار میماند.همیشه تکرار میشود... از کنار عابرانی عبوس و متراکم گذر میکنم.سعی میکنم به آنها نگاه نکنم و چشمانم را به پیاده رو با سنگ فرش های نامنظم و نا پیوسته اش بدوزم.با استرسی نا آشنا تند تند قدم برمیدارم و همه حواسم را جمع میکنم روحم را سالم به اتاقم برسانم.مثل یک جنگ میماند! وقتی
مرگ
-
تاریخ: 1396/4/7 ساعت: 21:10
خوب نیست آدم پشت سر کسان سخن بچیند و در نبود ایشان از ایشان و خصلت های ایشان حرف بزند... اما...دلم گرفت!بگذارید کمی خودم را خلوت کنم...چند روز بود نگاهش را به سقف دوخته بود.گریه میکرد و با خودش کلنجار میرفت...گفتم دایی سعی کن تحرک داشته باشی و زنده بمانی...گریه افتاد و با چشمانش به من گفت ساکت شو......
بیا...
-
تاریخ: 1396/4/7 ساعت: 21:10
از پس ذهنی خاموش،عصب هایی خفته و مغزی مشوش قلبم را حس میکنم که فریاد میکند...میخواهد از آغوش سینه ام بیرون آید و فریادش را به گوشش برساند.نوشته هایم همان فریاد هاست.بناراین هیچ ادعایی ندارم و نسبت به همه اهل قلم هایی که منت سر بنده میگذارند و این مطالب را میخوانند خضوع و خشوع دارم.با احترام...
صرفه جویی
-
تاریخ: 1396/4/2 ساعت: 15:48
امروز یاد کلامی از اروین دی یالوم افتادم که مضمون آن این است که ما در تلاشیم در وقت صرفه جویی کنیم و هنگامیکه زمانی را ذخیره کردیم هیچ کار بهتری جز هدر دادن آن نمیکنیم. میخواهم از منظر دیگری به این موضوع نگاه کنم.برای من مهم نیست که وقت ذخیره شده را هدر میدهیم.چه بسا هدر دادنی که از آن لذت ببریم خو
فیلم بسازید!!!
-
تاریخ: 1396/4/2 ساعت: 15:48
بعصی ها در زندگیت ارزش عجیبی دارند! برای من، فقط همانی ارزش دارد که در جوابم میگفت جانم. برای من او مثل کلمه است...فکر شاعرانه ام را ببخشید. آخر من فقط واژه ها را بوسیده ام و نثارش کرده ام. لبهایش را هنوز ندیده ام وگرنه تحرک لغاتم میخشکید. حالا بروید شهرزاد بسازید. عاشقانه بسازید...بسازید...مثلث بسا...
مراقب بالهایتان باشید
-
تاریخ: 1396/4/2 ساعت: 15:48
انسان هایی که ادب ندارند به مرغ شب میمانند که پر و بال عقاب داشته باشند. در آن فضا و احتیاج خفاش با توجه به زندگی اش آن بالها مرغ شب را به کشتن میدهند... بی احترامی و سخن دوانی مثل بال عقاب است برای مرغ شب. مطلع نیستم که بعضی آنرا هنر می پندارند یا تیزهوشی...اصلا متوجه نمیشوم آدم های خاصی هستند که ب
خرس جان...
-
تاریخ: 1396/4/2 ساعت: 15:48
میگویند اگر خرسی انسانی را بخورد باید کشته شود. زیرا انسان در رژیم غذایی خرس ها نیست و اگر خرسی انسان بخورد، مزه آن به مزاجش خوش می آید و به این کار ولع پیدا میکند. اگر یکبار انسان را بخورد نمیتواند از طعم ملیح آن دل بکند. حال خرسی را دارم که آدمی را خورده باشد.انگار دلتنگی و احساساتم مرا نیازمند وج...
مرداد پوچ!
-
تاریخ: 1396/4/2 ساعت: 15:48
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید: <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">